تبليغاتX
روياي زيباي من

روياي زيباي من

روياهاي شيشه اي

به پایان اومد این دفتر...تموم شد این دل (آخری)

يك شب

يك روز

يك شب

يك روز

يك شب

يك روز...

تا چند بايد بشمرم؟؟؟

تا تمام شود اين شب ها و روزها....

خيلي مانده خدا؟


پ.ن

این وبلاگ دیگه آپ نمیشه...

تموم شد...

ببخشید که نتونستم همتون رو خبر کنم

مرسی که تا اینجا همراهم بودین...

 

پ.ن

تموم نظرات رویای زیبام غیر فعاله...

همه پست هاش

دل اینو ک حذف کنم وبمو نداشتم

نتونستم خاطرات این دو سالو به این راحتی دور بندازم

اما بستن نظراتش واسم سنگین تره

اشکال نداره

به قول یه نفری این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 13:30 توسط مهسا


دستهایت را ندارم

دستهایت را ندارم

     شــــانه هایت را همین طور...

یك نگاه آن هم به صــد ناز

   غیر از این چیزی نــــدارم !

شب به رویایی خوشم من

    خواب شیـــرین تو و من

         من سرم بر شــــانه تو

            دست  تو مرهـــــم  بر اشكم

لیك  با رویا چه ســـود است

وقتی این غــــم با دلم هست

     دستهایت را ندارم

           شــــانه هایت را همـــین طور !


بهت نوشت(اولی)

هنوزم باورم نمیشه...

این نوشته بالا تنها چیزی بود که پیدا کردم و میتونه مقدار خیلی کمی از احساسمو معنی کنه...

 

حقیقت نوشت(اولی)

دل کندن اگر حادثه ای آسان بود

فرهاد به جای بیستون دل میکند

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:45 توسط مهسا |


قهوه تلخ

 از وقتي رفته اي ،

فقط قهوه تلخ مي نوشم ،

ته هيچكدام از فنجانهايم ،

فال آمدنت پيدا نيست !

در بحبوحه اين همه سياهي ،

كجــــــا مانده اي پس‌ ؟


د.ن(اولی)

حس و حالی که این چند وقت دارم

شاید با این شعر معنی میشه

دوس ندارم زمزمه ش کنم اما نمیتونم

 

درس عبرت نوشت(اولی)

امروز با چند تا از دوستام رفتیم خونه سالمندان

داغونم

چقد تنهان ، چقد از بچه هاشون دلگیرن

چقد هممون سعی میکردیم باهاشون حرف میزنیم گریه نکنیم

بعضیاشون خوب بودن اما بعضی دیگشون تقریبا چیزی ازشون باقی نمونده بود

وحشتناک بود...

 

آرزو نوشت(اولی)

خدایا دوست ندارم زیاد عمر کنم

هوامو داشته باش

 

خبر نوشت(اولی)

شاید تا یه مدت دیگه آپ نکنم

همین

بای

 


هفته بعد نوشت

یه قسمت از خبر نوشت بالا رو پاک کردم

چون دلیلی برا بودنش دیگه نبود

 

خوشحال نوشت(اولی)

حالم خیلی خوبه با وجود اینکه هفته خیلی سختی بود

از اینکه دیگه احساس قبل رو ندارم خیلی خوشحالم

ممنون از همتون که کمکم کردین از اون حال و هوا بیرون بیام

دوستون دارم

 

تشکر نوشت(اولی)

بق بقو و داداشی حسینم ممنون ک تو هر شرایطی هوامو دارین

عااااااااااااااااااشقتونم


سه هفته بعد نوشت

سلام

خوبید آیا؟؟؟

چقد دلم برا اینجا تنگ شده بود

 

خوشحال نوشت(دومی)

اومدم بگم که حالا حالا ها قصد آپ کردن نداشتم

اما به سفارش یه نفری که خییییییییییلی دوسش دارم

و وجودش واسم مهمه ایشالا به همین زودی آپ میکنم

عااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 16:46 توسط مهسا |


آفتاب می شود

نگاه کُن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سایۀ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کُن
تمام هستی‌ام خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌بَرد
مرا به دام می‌کِشد
نگاه کُن
تمام آسمانِ من
پُر از شهاب می‌شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل‌نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پُر ستاره می‌کشانی‌ام
فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام
نگاه کُن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ‌رنگ ساده دل
ستاره‌چین برکه‌های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره می‌رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کُن که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج‌ها
مرا بشوی با شراب موج‌ها
مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکُن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکُن

نگاه کُن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می‌شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای‌لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می‌شود
به روی گاهواره‌های شعر من
نگاه کُن
تو می‌دمی و آفتاب می‌شود

                                                           فروغ فرخ‌زاد "دفتر «تولدی دیگر»"


پ.ن(اولی)

عاااااااااااشقتم فروغ

 

پ.ن(دومی)

دیوان فروغ بهترین کتابی بوده ک تا حالا کادو گرفتم

عید نوروز پارسال یه عزیز مهربون بهم کادوش داد

 عااااااااشقتم عزیز مهربونم

 

د.ن

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود...

همین

 

شب نوشت(اولی)

چه ميشد اگر

 لحظه اي

دمي

آرام

رام

مينشستي روي آن صندلي خالي

كه هميشه خيالت روي آن مينشست...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 14:1 توسط مهسا |


دلنوشت(چهارمی)

دلم میخواد بنویسم

اما دستم دیگه برا نوشتن نمیره

دلم میخواد با یکی حرف بزنم ، از دلم بگم

اما نمیدونم چرا یه نیرویی تو وجودم نمیذاره

انگیزه م رو برای ادامه دادن از دست دادم

در صدد گرفتن تصمیم های جدیدم...

که اگه خدا بخواد تا یکشنبه دوشنبه هفته آینده عملی میشه

میخوام از این به بعدو زندگی کنم

زندگی فقط برا خودم

همین

 


د.ن(اولی)

آدما تا وقتی که یه چیزی یا کسی رو دارن خیلی قدرشو نمیدونن

مثه وقتی که از یه نفری بعد چند وقت مجبوری جدا بشی

همون لحظه اول که دیگه پیشت نیست ، دلت تنگ میشه و بغض میکنی برا روزای هر چقدر کوتاهی که باید بدون اون بگذرونی

 

معذرت نوشت(اولی)

ببخش اگه این چند روز از لجبازیام و زود رنجیام خسته شدی

قول بده کار هاتو سریع انجام میدی زودی بر میگردی

منم قول میدم دخمل خوبی باشم اینبار

دلم تنگ شده واست

 

پ.ن

این دوتا نوشته بالا برا یه نفری بود که توی تعطیلات ازم دلخور شده بود

ببخشید

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 15:49 توسط مهسا |


بهانه...

اینقدر سفید این دفتر را ورق نزن

خودت که می دانی

شعر هم مثل گریه

بهانه می خواهد

ببین

ایستاده ام اینجا

در حوالی گریه هنوز

اهالی بغض

در انتظار بهانه ای شبیه تو اند ...

                                                          "سينا به منش"


د.ن(اولی)

دلم بد جور داره بهونه میگیره

اه

خسته شدم از دستش

بسه دیگه...

 

د.ن(دومی)

به انتظار آمدنت زیاد مانده ام

کاش لااقل مطمئن بودم که نمیایی . . .
                                                       زیبای شرقی

 

کودک درون نوشت(اولی)

با مزه ست که آدم یه چند ساعتی کوچولو بشه!

آخی

امروز کلی با یکتا(کوچولو ترین عضو خونوادمون،دخمل داییم)بازی کردم

کوچولوووووووو ، چقد با نمکههههههههه

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 15:58 توسط مهسا |


تولدم مبارک(دومی)

تولدم مبارک

چه جمله کلیشه ایی...

ولی دوسش دارم

و اینکه من روز تولد زرتشت به دنیا اومدم و اینو به فال نیک میگیرم

داشتم پست فروردین پارسالو میخوندم

نوشته بودم یه حس خاص دارم

امسال هیچ حسی ندارم ، نمیدونم چم شده؟؟؟

شیش فروردین یه روزه مثه این همه روزه خدا

همین

مرسی از حضور همتون

دوستون دارم یه دنیا


پ.ن(اولی)

فک نمیکردم تا قبل تولدم برگردم

اما هوا خیلی سرد بود و این شد دیشب برگشتیم

 

پ.ن(دومی)

امروز روز تولد دختر شرقی(الهام جونم) هم هست

الی جون تولدت مبارک عزیزم

۱۰۰ ساله بشی دوست جونیم

 

آرزو نوشت

امیدوارم امسال اشتباهات پارسالو باز تکرار نکنم

 

دل نوشت

نفس میکشم نبودنت را

 نیستی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 12:56 توسط مهسا |


عید باستانیمون مبارک(دومی)

چند روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو،روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!


 


عید نوشت(اولی)

سلام

اومدم بگم ممنون که تو این چند وقت همراهم بودین ، کمکم کردین ، راهنماییم کردین

سال 90 هم داره تموم میشه و تنها چیزی که ازش باقی موند واسم یه مشت  خاطره و تجربه ست

دوستون دارم

اونم خیلی...

مراقب خودتون باشین

 

عید نوشت(دومی)

این پست رو زودتر گذاشتم چون برا سال نو اینجا نیستم

 

عید نوشت(سومی)

عیدتون قشنگ

ایشالا تعطیلات بهتون خوش بگذره

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 16:5 توسط مهسا |


نمیدونم اسمشو چی بذارم!!!

همان عصر پاييزی
تا نگاهت کردم،
دانستم
که تا آخرين روز زندگيم
چشم در چشم تو خواهم داشت
همان طور که دانستم هيچوقت
هيچوقت
دست به دست من نخواهی سپرد
هم نفس که بماند...
و از آن روز بازی ما شروع شد
بازی سکوت
بازی نگاه
بازی لبخند تو
بازی اشک من..
زمينی که رويش راه می رفتی را
می پرستيدم
و می دانستی...
همه می دانستند...
و تو چه ساده هم بازی ام شدی
چه ساده پر و بال دادی به روياهای من
روزها گذشت
به پايان قصه می رسيديم کم کم
و تو چه ساده فراموشم کردی
و هيچ نمی دانی که من
چنان دوستت داشته ام
که بعد از تو
همه دوست داشتن هايم بدلی اند...


د.ن(سومی)

به قول دکتر:حرف هایی است برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

 

بعدا نوشت

نمیدونم چرا دوتا دلنوشت بالا رو پاک کردم

شاید چون بود و نبودشون نه فرقی برای من داشت نه برای بقیه

.

.

.

همین

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 16:31 توسط مهسا


دلت را بتکان...

دلـت را بتـکان ... غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟ خاطره، خاطره است باید باشد، باید بماند...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است ...
تکاندی؟
دلت را ببین چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟حالا این دل جای اوست. دعوتش کن ، این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا و حالا تو ماندی و یک دل ، یک دل و یک قاب تجربه ، یک قاب تجربه و مشتی خاطره ، مشتی خاطره و یک "او"...
"خـانه تـکانی دلـت مبـارک"


د.ن

سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند همه چیز زیر سر من است...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 14:5 توسط مهسا |


آسمان را دیده ای؟

آسمان را دیده ای ؟

امروز را می گویم !

از صبح بی وقفه می بارد ،

و من ، بدون تو ،

کنار پنجره بسته ایستاده ام ،

و به تو می اندیشم .

خوش به حالت چه راحت پریدی !

من دیگر بال پرواز ندارم ،

تو بال من بودی .

من که بال تو نیستم ،

اشکالی ندارد ،

بی من بپر...

                                                      "زیبای شرقی"

                                                      


پ.ن(اولی)

این شعر بالا از زیبای شرقی عزیزمه"الهام جوووون"

لینک شصت و یک من و جز یکی از بهترین دوستای نتیم

این آدرس بلاگش "زیبای شرقی"

 

پ.ن(دومی)

احساس میکنم وبم خیلی رنگ غم به خودش گرفته

دیگه نمیخوام بخاطر خیلی چیزا خودمو ناراحت کنم

ارزششو نداره...

 

د.ن(اولی)

به قول یه دوست:مراقب خوبیاتون باشین

این روزا دزد زیاد شده

نکنه بدزدنش ازتون

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 15:51 توسط مهسا |


عینک...

گاهی فکر می کنم این ضعیف بودن چشم خیلی هم چیز بدی نیست

وقتی عینکو بر میداری دیگه لب پریدگی میزا ، لکه های لباسا و جوشای آدما رو نمی بینی!

عینک نداری اخم آدم رو بروییت رو نمی بینی که باهاش با عصبانیت حرف بزنی

یه لحظه صبر کن...

بذار بردارم این عینکو!!!


پ.ن

چقد با مزه ست این عینک...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ساعت 19:7 توسط مهسا


دلنوشت(سومی)

اینجا یه بو هایی میاد...

یه چیزی شبیه نامردی و بی معرفتی!!

یکی بیاد این پنجره رو باز کنه نمیتوتنم نفس بکشنم!

کسی نیست...

مهمم نیست ، خیلی وقته عادت کردم از آدما انتظار چیزی نداشته باشم

خیلی وقته فهمیدم هیچ کس اونی که ما فک میکنیم نیست.

نمی دونم شاید منم اونی که بقیه فک میکنن نباشم

سعی میکنم خوب باشم فقط برا اینکه وقتی بعدا بهش فک میکنم حس خوبی داشته باشم.

میدونم مثه قانون سوم نیوتون این دنیا جهان عمل و عکس العمله

واقعا اینو درک کردم که چوب خدا صدا نداره

مطمئنم...


 پ.ن

وقتی خیلی دلم میگیره از یه سری آدما یاد این جمله دکتر شریعتی می افتم

میگه: از انسان ها غمی به دل نگیر زیرا خود غمگینند با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند

پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 18:19 توسط مهسا |


میخوامت خدا جونم

سلام به خدا که تو آغوشش نگرانی ندارم

سلام به خدا که بودنش به شرایط و میل بستگی نداره

سلام به خدا که به آدم خیانت نمی کنه

سلام به خدا که سر بنده هاش منتی نداره

سلام به خدا که بعد از هر بخشش بندش رو می بوسه و لبخند می زنه

سلام به خدا که کنارته و تنهات نمی زاره حتی وقتی تنهاش می زاری

سلام به خدا که برای عاشق شدن بنده هاش اول اون قدم جلو میزاره

سلام به خدا که اگه دنیات به اندازه دنیایی که آفریده بزرگ باشه بازم مثل و مانندی براش نداری

سلام به خدا که بیشتر از وجود خودم وجودش رو حس می کنم و به وجودش محتاجم

سلام به خدا بدون هیج استدالال و منطقی قبل از اینکه کتاب ها منکرش شن و اشک ها اثباتش کنن

سلام به بهترین و قشنگ ترین وجود

دوباره سلام می کنم به خدا که بودن در کنارش همونی بود که می خواستم


پ.ن

برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی...

نترس گردوی کوچک!!!

آنچه سیاه میشود روی تو نیست

دست آنهاست...

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 0:18 توسط مهسا


و هيچـ كسـ نفهميد

و هیچ کس نفهمید که چه شدم...

نه ماه بودم ، نه خورشید...

اما هیچ دلی سراغ مرا از آسمان تنهایی اش نگرفت

گویی ابر ها هیچ اند

و فقط ابرند و باید ببارند...

و تنها باریدم

خسته ام...

خسته از باریدن و تمام نشدن

خسته از بودن و نبودن...

آنکه رفت ، رسید

پس باید رفت و رسید...


پ.ن

چیزی ندارم برا گفتن

فقط اینکه عاشقتم خالقم

مرسی بابت همه چیز...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 15:31 توسط مهسا |


دلنوشت

اینجا داره بارون میاد

چقد ایستادن زیر بارون رو دوست دارم.

حس میکنم آسمونم مثه من دلش گرفته از دست بی معرفتی بعضی آدما!!!!

بعضی؟؟؟

شایدم از دست همه!!!

از دیشب یکسره داره میباره...

آسمون جون گریه نکن

آدما بی معرفتی رسمشونه...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ساعت 19:39 توسط مهسا


میدونم هیچوقت نمیفهمی...

اصولا و اساسا آدم هر لحظه تغییر میکنه!

اصولا و اساسا آدم میتونه دوست داشته باشه!

اصولا و اساسا آدم میتونه موجود مزخرفی باشه و ندونه!

ظرافت ها و زیبایی های آدمای اطراف گاهی آدمو به یه حس خوب میرسونه!

مثه آدمی که نمیشناسیش اما بلاگش برات مایه آرامشه!

مثه آدمی که دوسش داری اما غریبه ای براش!بازم نا خواسته موجب آرامشته!

و دقیقا میرسی به اونجا که میبینی از شادیش شادی!


پ.ن(اولی)

خیلی وقت بود میخواستم اینو بزارم

اما...

مهم نیست

 

پ.ن(دومی)

تعدادی از لینکها پاک شده خیلی سعی کردم برشون گردونم اما نشد

اگه وبلاگتون جز اون لینکهاس که پاک شده خبرم کنید

 

پ.ن(سومی)

به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایت بیجان نیستند

آدمند،

میشکنند، مهربان تر باش!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 19:9 توسط مهسا |


سپندارمذگان

جشن اسفندگان (سپندارمذگان) یکی از جشن‌های ایرانی است که در روز پنجم اسفند برگزار می‌شود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده‌است که ایرانیان باستان روز پنجم اسفند را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند ذکر کرده اند. ولی با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان میزیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی، تاریخ ذکر شده در منابع کهن را باید به روز رسانی کرد. امروز زرتشتیان آنرا در روز اسفند (سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن در گاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند. عموم پژوهشگران (از جمله استادان: ابراهیم پورداوود، جلیل دوستخواه، رضا مرادی غیاث آبادی و پرویز رجبی) زمان درست این جشن را پنجم اسفند می‌دانند و ابداعات جدید در انتقال آن به 29 بهمن را نادرست می‌انگارند.


پ.ن(اولی)

به یاد هم بودن قشنگترین هدیه ای است که نیازی به با هم بودن ندارد.

 

پ.ن(دومی)

یادمه پارسال برای ولنتاین تاریخچه رومیشو گذاشته بودم

امسال هر چه گشتم چیز جالبی جز این پیدا نکردم

 

پ.ن (سومی)

ولنتاین یا همون جشن سپندارمذگانتون مبارک گلای من


 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 16:46 توسط مهسا |


بدون شرح

من آخر لوس!!

تو خوبی...

این از اون خنده هاست که از گریه غم انگیزتره

هه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعت 17:5 توسط مهسا


تو نیستی...

نفس میکشم نبودنت را

 نیستی…

هوای بوی تنت را کرده ام

میدانی؟!!

پیرهن جداییت بد جور به قامتم گشاد است

تو نیستی آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره و باران

مثله قطره های غم روی سرم میریزد

تو نیستی و من چتر می خواهم

هر چیزی که حس عاشقانه میدهد

در چشمانم لباس سیاه پوشیده

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم


پ.ن(اولی)

دلم برا خدا تنگ شده

اونم خیلی

 

 

پ.ن(دومی)

وقتی آدم یه راهیو اشتباه انتخاب کرد هر جای راه که بفهمه باید برگرده

مهم نیست کجای راه باشه ، اول یا آخر

مهم برگشتنه!

 

د.ن(اولی)

من هر موقع میخوام نظرم راجع به خیلی چیزا و خیلی آدما عوض بشه

دقیقا همون موقع یه اتفاق میفته که مانع میشه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 0:53 توسط مهسا |